تبليغاتX
باران(امید ایران)
خوب که فکر می کنم

می بینم زیادی خودخواه بودم

مرا با تو چه کار ؟

مگسی که که به شکار شاهین رفته بود!

مرا لایق همراهی با تو نبود

مرا با خوبان چه کار!

بودن با تو بیش از هر چیز لیاقت می خواست

دلی پاکی و اسمانی

مرا با تو چه کار ؟

منی که گرفتار تنم !

گرفتار ارزوهای خاکی و حقیر!

مرا ببخش

ببخش که سالها روح تو را آزردم

و با یادت روان پاکت را خراش دادم

مرا چه به خیال خوبان !

لایق نبودم

لایق همراهی با تو

لایق هم قدم ماندن با تو

همیشه زیادی خواسته ای باران

بیش از این او را آزار مده

بگذار روح اسمانی اش بی هیچ بهانه ای به اوجش ادامه دهد

مانع پروازش نباش

لایق خنده هایش نبوده ای

بگذر

بگذر که ماندن در کنارش ...

هنوز لایق نشده ای !

+ نوشته شده توسط baran در شنبه دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:59 |
هنوز که راه می روی به بیراهه می روی

در کدام مسیر می خواهی از رفتنت تردید نکنی ؟

در کدام بیابان می خواهی عقب بکشی ؟

برگرد

این راه نیست که تو می روی

بی راهه ای بیش نیست

انتظار بس است

عشق دروغی بیش نیست برگرد

برگرد

به خانه برگرد

راه خانه را که بلدی ؟

هرچند خانه هم برای تو دنیای کوچکی است

حتی جای قلب تو را ندارد

برگرد

بیراهه ها برایت جز عذاب تاریکی و ترس چیزی ندارد

برگرد

دیگر از این همه رفتن خسته نشدی ؟

از این همه ...

آه

و هزاران آه

که جز آهی دیگر کاری از دست بر نمی آید

برگرد

 

+ نوشته شده توسط baran در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 و ساعت 21:0 |
چه کسی

به تو می گوید

من این همه سال درگیر خیال توام؟

به چه کسی بگویم

من این همه سال

به یاد توام؟

می دانم تو هم باور  نمی کنی !

کسی به تو نمی گوید

من هم به کسی نمی گویم

چه معادله ساده ای

صفر برابر صفر می شود

آیا حق من صفر است ؟

من که به بیست عادت داشتم !

+ نوشته شده توسط baran در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 و ساعت 20:44 |
ببین کارمان به کجا کشید

از شمردن روزها

اکنون باید سالها را بشماریم

سالها

دیگر بس نیست این همه انتظار

۸۷

.

.

.

۸۸

.

.

.

۸۹

.

.

.

۹۰

.

.

.

۹۱

گفتنش راحته

فقط چند عدد ساده با کمی فاصله

ولی

کسی چه میداند در این سالها چه گذشت؟

گذشت اما سخت

سال جدید هم آمد ولی دیگر از شمردن روزها خسته ام

از اینکه یک شنبه ها دلگتنگ تو باشم

از ساعت ۳

از سکوت این ثانیه

من خسته ی بارانم

باران هم نمی بارد

***************

سال نو مبارک

تو که نمی آیی اینجا

شاید وقتش رسیده!

 

+ نوشته شده توسط baran در شنبه نوزدهم فروردین 1391 و ساعت 13:43 |
بعضی وقتها که وبلاگم را میخوانم

و گذر این همه دلتنگی را مرور می کنم

اشک چشمهایم را خیس می کند

عادت به گریه ندارم

ولی گاهی قطراتی به سنگینی یک بغض

همان بغض خداحافظی

به من بگو:

                  « سرنوشت دوست داشتن چه می شود ؟»

+ نوشته شده توسط baran در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 و ساعت 14:7 |
برف بارید

خیلی غیره منتظره بود دیروز هوا کاملا آفتابی

یک روز گرم

صبح که از خواب بیدار شدم

داشت برف می بارید تازه شروع شده بود

شادی عجیبی موقع بارش برف دارم

اگه امسال برف نمی یومد یه چیزی توی این سال کم بود

ولی برف بارید آهسته و بی صدا مثل قدمهای خدا

همیشه اتفاق های خاص زندگی ام در روزهای برفی بود

روز دلتنگی

روز دوباره دیدن تو

روز رفتنم

روز افتتاح شرکت

روز خراب شدن وسایل انبار (بعد از کلی پیاده روی توی برف ! بزرگترین ضد حال روزای برفی)

و

.

.

.

اما اینبار برف اومد

و من مرور می کنم تمام گذشته را

به شوق تو به غم تو

اینجا اینقدر از تو دور هست که شوق قدم زدن نیست

کجا در کدامین خیابان  گذر خواهی تا در امتداد این جاده ی برفی تو را بیابم ؟

حتی سایه ات هم ردی این طرفها ندارد تا دل خوش کنم

برف آمد  و خدا چه مهربان و عاشقانه فریاد می زند دوستت دارم

و من خدا را شکر می گویم بخاطر این همه مهربانی و آرامش

برف اشکهای عاشقانه خداست

و من میدانم تو دل به او سپرده ای که دلکندن برایت آسان بود

خدابا نگهدارش باش

نگهبانم باش

*****************

دلتنگت نیستم

آنقدر دلم شکست و بزرگ شد که به اندازه تمام آدمهای دنیا جا دارد

این دفعه جا برای تو تنگ است !

چقدر سنگ دل شدم

میدانم

نمیدانی مدتهاست اشک زنگار از قلبم برنداشت

حق بده سنگ شده باشد

روزگار خوب آزموده اش

سنگ خوبی است برای یک قبر تحمل اشکهایت را دارد

اگر گذرت بر دیار من افتاد

فقط یک روز برفی بیا

من صدای قدمهایت محکمت را در برف خوب بیاد دارم

صدایشان را دوست دارم

 

+ نوشته شده توسط baran در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 22:41 |
این روزها با خودم زیاد حرف می زنم

یک مکالمه ذهنی طولانی

 دل کندن را مرور می کنم

دل کندن از کسی که همه دل خوشی ام بود

.

.

.

راهی نیست جز بن بست

+ نوشته شده توسط baran در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 و ساعت 13:14 |
عشق امد

قلب را برد

دل را برد

چشم ها گریه کردند

دل امید را مهمان خانه اش کرد

اما عشق چون پرستویی مهاجر بود

کوچ کرد

تمام زمستان انتظار

تمام بهار انتظار

عشق کوچ کرد

وهیچ وقت مسیر بازگشت را پیدا نکرد

چشم ها خیره گریه نمی کردند

دل بی تاب و غمگین

قلب دیگر با آن تپش نمی زد

و امید هم از این مهمانی طولانی خسته شده بود

ناامید شد و رفت

و عشق نمیدانم دوباره کجا قلبی را به آتش کشید و رفت

این چنین است قصه ی عشق

نباید باورش کرد این پرستوی مهاجر را

قلبها برای تپیدن و چشم ها برای انتظار

دیگر بس است ما را .

+ نوشته شده توسط baran در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 و ساعت 16:23 |
کاش میشد از دلتنگی هایم برایت بگویم

امشب دلتنگ توام

امشب تمام  خاطرات تو را مرور کردم

تمام لبخندهایت را  

تمام  اشک هایم را

مرور کردم تمام نبودن هایت را

بودن هایت گرچه کوتاه بود ولی بسیار پررنگ تر از همه ی سطر های زندگی

خوب می دانم فراموشم کرده ای

که دیگر حالم را نمی پرسی

یلدایت مبارک

 

+ نوشته شده توسط baran در چهارشنبه سی ام آذر 1390 و ساعت 0:56 |
گاهي

از خودم

تعجب مي كنم

گاهي

از خودم خجالت مي كشم

كه چقدر حقيرم

كه هميشه شرمنده قلبم هستم 

قلب ساده ي من

منو ببخش كه سالها زير آوار خاطرات من صبور مانده اي

منو ببخش كه تاوان اشتباه چشمانم را مي دهي

منو ببخش كه رنج گريه نكردنم را مي دهي

منو ببخش كه نمي تونم تو را از اين حس دلتنگي رها كنم

منو ببخش بخاطر تمام اشتباهتم

و به خاطر اين همه صبر و بردباري از تو متشكرم

متشكرم كه هنوز با من همراهي مي كني

به جاي چشمانم مي گريي

و به جاي پاهايم تمام مسافت دلتنگي را طي ميكني

متشكرم به خاطر حضورت در كنار تمام روياهم

به خاطر بي ريا بودنت

و به خاطر تمام لحظاتي كه دلتنگي هايم را كودكانه و عاشقانه به همه ي حيرتش پذيرفتي

هنوز هم با من صبورانه بيا

تا شايد با هم به جايي برسيم

+ نوشته شده توسط baran در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 و ساعت 21:23 |
داره بارون می باره

آروم آروم

بی صدا

چند ساعتی است که در هوای کسی می بارد

امان از دل

که همه چیز را بهانه می کند تا یادی از تو کند

 

+ نوشته شده توسط baran در سه شنبه هشتم آذر 1390 و ساعت 16:12 |
باران همیشه وفا دار است
+ نوشته شده توسط baran در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 12:43 |
نميدانم

نمي دانم

نمي دانم

نمي دانم چرا روزگار اين همه بازي دارد

چرا من ؟

چرا ؟

لبخند هايم كمرنگ تر شده

چشمانم ديگر ذوق و زيبايي هميشگي را ندارد

دلم

بيچاره دلم

بيچاره دلم كه بايد تاوان نگاهم را بدهد .

+ نوشته شده توسط baran در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 و ساعت 19:43 |
گاهی می اندیشم به روزهایی که از شوق بودنت لبریز بودم

هیچ وقت فکر نمیکردم ممکن روزی برسه که این همه فاصله بین ما باشه

کاش دنیا در همان لحظات توقف می کرد

هنوز  یک شنبه ها دلم به یاد تو و خاطرات تو

هنوز باران می بارد و دلم میگیرد

هنوز به امید دوباره باریدن برف

هنوز هم به يادتم

به همه ی تردید ها

+ نوشته شده توسط baran در جمعه بیستم آبان 1390 و ساعت 12:53 |
آیا هنوز کمی به من فکر می کنی ؟

آیا هنوز گاهی به یاد من هستی ؟

چه سئوالات سختی !

چه جواب های پر ابهامی

.

.

.

 نمیدانم

نمیدانم سکوت من اشتباه بود یا سکوت تو ؟!

نمیدانم

نمیدانم این سکوت از نجابت من و تو بود یا حماقت من و نجابت تو ؟۱

نمیدانم

نمیدانم

نمیدانم

ولی چیزی در درون فریاد میزند

هر دو اشتباه کردیم

میتوانست زندگی جوری دیگری باشد

در کنار هم

زیبا

نمیدانم

+ نوشته شده توسط baran در دوشنبه دوم آبان 1390 و ساعت 22:3 |
رسم زندگی چیست؟ دل بستن یا دل کندن
+ نوشته شده توسط baran در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 و ساعت 19:17 |
حالم انگار کمی بد شده است

نمی بینمت

مهم نیست

سرنوشتم انگار چنین است

بی کسی

همره دیرین من است

 

+ نوشته شده توسط baran در یکشنبه سوم مهر 1390 و ساعت 20:29 |
امروز تولدم چند کادو چند پیام ویه نهار با خانواده کادوهای امروزم بود

الان که دارم این ها مینویسم

ایمیلمو چک کردم

یک پیام

از

تو

.

.

.

.

.

خیلی ساده بود

تبریک نبود

مال چند روز پیش بود

ولی

من امروز بازش کردم

خوشحال شدم

فقط خوشحال شدم

چند بار اینبوکس رو باز کردم

کلیک کردم

و  خوندم

ساده ی ساده بود مثل تمام حرفات

مثل تمام پیامات

ردی از دوست داشتن نبود

یه احترام ساده

فقط همین!

و من با همه مشکلاتی که این روزها بر دوشم سنگینی میکنه

خوشحال شدم

ولی هیچ وعده ای به قلبم ندادم

چون این روزها چنان سخت میگذرد که میدانم تحمل هیچ رنجی رو ندارد

ولی مثل نسیم دم صبح بود

یه خوشحالی ساده

یه لبخند

و دنیا حسرت!

مرسی از اینکه تو هم به یادم بودی

از اینکه  این جاده های طولانی هنوز یاد مرا پاک نکرد.

در پناه خدا همیشه مهربان 

+ نوشته شده توسط baran در چهارشنبه یکم تیر 1390 و ساعت 21:18 |

نوشتن این سطرها سخت است

دیگر حرفی برای گفتن ندارم

باران تمام شد

تمام شد

پایان .

باران(امید ایران)

+ نوشته شده توسط baran در جمعه سیزدهم اسفند 1389 و ساعت 21:37 |
مدتهاست که در دل من  مقیم شده ای بی آنکه از من اجازه بگیری 

از اولین سطرهایی که در آذر ۸۷ برای تو نوشتم

«شاید شاید

شاید به دنیا آمده ام تا تو را پیدا کنم تا با هم خدا را پیدا کنیم» 

تا امروز

زمان زیادی است برای قصه ی عشقت

برای باران مهربانی ات

غبطه می خورم به تو به این عشقی که در دل من به جا نهاده ای

هر وقت دلتنگ تو می شوم

شروع به خواندن نوشته هایم می کنم

تا تردید نکنم

تا کسی نتواند دل کندن را مرور کند

.

.

.

تا مهرت بر نامهربانی ات پیروز شود  خوب من .

هنوز نه تو را نه خودم را و نه خدا را  پیدا نکردم

 ما گم شدیم !

باید بیای...

+ نوشته شده توسط baran در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 20:21 |
خوب من

حدیث دلتنگی مرا چه کسی به گوش تو می رساند ؟

چرا که فریادم گوش روزگار را کر کرد !

خوب من

حکایت این دلتنگی را که باور می کند ؟ !

حکایت این همه فاصله را

حکایت این دو قطره جدا از هم را

خوب من

خسته ام از این روزگار پر از ریا

شانه هایت را برای گریه می خواهم

که درد روزگار را تاب نمی آورد

که این بی مهری را باور ندارد

بگو تا آمدنت چیزی نمانده

بگو این انتظار را پایانی هست ؟

اشک هایم دیگر برای چشم هایم بزرگ شده اند

شانه هایت ...

+ نوشته شده توسط baran در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 و ساعت 20:37 |
پر از غصه ام

+ نوشته شده توسط baran در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 و ساعت 11:53 |
فرق «یا حسین » و  «با حسین » توی یک نقطه است

اما اونایی که یا حسین میکنند و انایی که با حسین هستند

فرق دارند .

ای خدای حسین

از دریای معرفت حسین عنایتی فرما که برای نجات نسلی کافی است .

ما تربیت شده ی پدرانی و مادارنی  هستیم که با حسینند  عمری یا حسین گفتنند

 

+ نوشته شده توسط baran در سه شنبه پنجم بهمن 1389 و ساعت 17:53 |
امروز برف می بارد

ازچشم من اشک میبارد

امروز خدا چه مهربان است

اشک هام بازهم میبارد

امروز زمین سفید پوش است

انگار عروس خوش پوش است

امروز دلم تنگ تر است

این حلقه مهر ما مهربان تر است

امروز خدا سلامم کرد

امروز تو را صدا کردم

امروز تو خوشحالی ؟

از مهر خدا تو بیداری ؟

امروز چه میخواهی

امروز فرشته ها نزدیک ترند

با این دل سنگ ما صمیمی ترند

امروز دعا کن که خدا

خدایا ما را به خودت نزدیک تر کن

قلب ما را به خلوص برف نزدیک تر کن

چه دعایی کنمت بهتر ازاین

که خدا ساکن دل تنگت باشد

که خدا صاحب قلبت باشد

***************************

برف بارید

و خدا گفت :«هنوز بندگانم را دوست دارم»

آیا تو نیز مرا ...؟

+ نوشته شده توسط baran در شنبه بیست و پنجم دی 1389 و ساعت 14:41 |
وقتی انسانی می میرد

 با خود دنیایی از خاطرات را میبرد

 دنیایی از حرفها و رازهایی که هیچ کس نمیداند

وقتی انسانی می میرد

با خود غم و اندوهی را میبرد که با هیچ کس نگفته بود

و ما هیچ از آن نمیدانیم

چه غم انگیز است

وقتی انسانی می میرد

وقتی تو هیچ از اندوهی که قلبش را فرا گرفته بود نمیدانستی

چه غم انگیز است

وقتی که کسی بمیرد که سالها او را ندیده باشی

فقط خاطراتی کوتاه از او داشتی

او هم مرد بی آنکه من او را دیده باشم

بی خداحافظی

پرواز کرد

و اندوهش را هیچ تسلایی نیست .

.

.

.

.

.

.

من هم روزی راهی خواهم شد

و آن روز تو شاید هیچ از من ندانی

چه غم انگیز است

سرنوشت آدمی  

 

+ نوشته شده توسط baran در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 و ساعت 20:14 |


Powered By
BLOGFA.COM