برف بارید
خیلی غیره منتظره بود دیروز هوا کاملا آفتابی
یک روز گرم
صبح که از خواب بیدار شدم
داشت برف می بارید تازه شروع شده بود
شادی عجیبی موقع بارش برف دارم
اگه امسال برف نمی یومد یه چیزی توی این سال کم بود
ولی برف بارید آهسته و بی صدا مثل قدمهای خدا
همیشه اتفاق های خاص زندگی ام در روزهای برفی بود
روز دلتنگی
روز دوباره دیدن تو
روز رفتنم
روز افتتاح شرکت
روز خراب شدن وسایل انبار (بعد از کلی پیاده روی توی برف ! بزرگترین ضد حال روزای برفی)
و
.
.
.
اما اینبار برف اومد
و من مرور می کنم تمام گذشته را
به شوق تو به غم تو
اینجا اینقدر از تو دور هست که شوق قدم زدن نیست
کجا در کدامین خیابان گذر خواهی تا در امتداد این جاده ی برفی تو را بیابم ؟
حتی سایه ات هم ردی این طرفها ندارد تا دل خوش کنم
برف آمد و خدا چه مهربان و عاشقانه فریاد می زند دوستت دارم
و من خدا را شکر می گویم بخاطر این همه مهربانی و آرامش
برف اشکهای عاشقانه خداست
و من میدانم تو دل به او سپرده ای که دلکندن برایت آسان بود
خدابا نگهدارش باش
نگهبانم باش
*****************
دلتنگت نیستم
آنقدر دلم شکست و بزرگ شد که به اندازه تمام آدمهای دنیا جا دارد
این دفعه جا برای تو تنگ است !
چقدر سنگ دل شدم
میدانم
نمیدانی مدتهاست اشک زنگار از قلبم برنداشت
حق بده سنگ شده باشد
روزگار خوب آزموده اش
سنگ خوبی است برای یک قبر تحمل اشکهایت را دارد
اگر گذرت بر دیار من افتاد
فقط یک روز برفی بیا
من صدای قدمهایت محکمت را در برف خوب بیاد دارم
صدایشان را دوست دارم
+ نوشته شده توسط baran در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت
22:41 |